![]() |
![]() |
|
| نا امید نشو |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 13:40 توسط حسن |
|
|
عاشقانه ها
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم...
چقدر دلم گرفته از دار دنیا ، یه خدا داریم که اونم مارو پاک مارو فراموش کرده نمی گه یه دلبری اون پایین پایین ها داریم که هر روز داره صدام می زنه می دونم اون صدامو می شنوه داره جوابم رو می ده این منم که نمی تونم صداش رو بشنوم ولی اون قدر صداش می کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزیزم مثل اون موقع ها که هنوز جایی رو زمین نداشتم تنهایم اصیل است و اصالتم به جغدهای آواره شهر سوختگان میرسد سایه ام بر روی هیچ دیواری نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:47 توسط حسن |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:14 توسط حسن |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 18:23 توسط حسن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 18:11 توسط حسن |
|
|
قصه بی پایان دل زخمی من صداي شكستنم را نشنيدي؟؟؟
تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط خطي هاي نگاهت !!! آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو .. در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!
بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد.... طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!! گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!! اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام ! اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل مرده است..... شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزي بوالعجب كاري ، پريشان عالمي سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه تركان فارغست از حال ما ، كو رستمي ؟
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمـــــــــي
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم كز نسيمش بوي جوي موليان آيدهمي گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق ؟ كاندرين دريا نماند هفت دريا شبنمي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 18:7 توسط حسن |
|
سرنوشت 3 دفعه به ادم دروغ ميگه .اول وقتي بدنيا مياي.دوم وقتي كه عاشقت ميكنه و بار اخر زندگي رو ازت ميگيره كه بفهمي همش خواب بوده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 19:10 توسط حسن |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 19:0 توسط حسن |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 18:20 توسط حسن |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 18:18 توسط حسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|